سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
46
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
گويند جدّ كن تا به علّيين رسى معلوم شد كه بجدّ نااهل اهل شود . اين عناصر اربعه كه اضدادند حرارت را برودت مىكنند و رطوبت را يبوست مىكنند تا غالب و مغلوب مىشوند چنانك پارهء شب را روز مىكنند و پارهء روز را شب فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ « * » چون دل بر يكى كار نهادى انديشه پريشان نهشود در كارهاى ديگر ، چون تن را دوست دارى و حيوة اين عالم را و خواطر دل تو چون عشاير و اقارب گرد جهان از بهر مصالح تن پراكنده شده باشد چون يكى دندانت درد گيرد و يا قولنجى پديد آيد جمله اجزا و انديشههات چون ذريّت شيطان جمع آيند و تعزيهء آن درد داشتن گيرند و از همه كالها كه در رباطهاشان 171 باشد فراموششان شود . سحره را عزم حيوة آن جهانى بود ايشان را مطالبهء فرعون درد نكرد از متاع سر و پاى فراموش كردند و چنگ در آن زدند تو از عقبهء كه پاى ستور بلغزد چنگ در آن بار نفيستر زنى و آن دگرها فراموش شود و آفتى كه بر كالها آيد نفيستر را چنگ اندر زنى فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ « * » جز دولت بىفرمانان سرنگوسار نشد فرمانبرداران السّلام علينا و على عباد اللّه الصّالحين و رنجها ازيشان رفت و علم دولتها نگوسار نشد از تو آنچ متنعم و عاصى است از مرگ ترسان و لرزان و نگوسار شود و آنچ از تو بىمراد و با رنجست از مرگ ايمن است بلك شادان به مرگ لا شجاع الّا عند الحرب 172 اگر ترا ميل و هوا نهدادندى تو شجاع چگونه بودى اگر غضب نبودى چگونه حليم بوديى اگر مصيبت ندادندى تو صبور چگونه باشى ترا باسم اينكه چيزى داد كه اى خورندهء شهوت رانندهء مزّهگيرنده بيا خلعت بستان و جامگى بستان پدر فرزند را بدين اسم چيزى نداد نعم الف صديق قليل 173 كه خوشى اگرچه بسيار باشد چيزى ننمايد و عدوى واحد كثير باشد كه درد اگرچه اندك باشد از خوشيها زيادت آيد همه جاى تن درست باشد و يكى دندان با درد جهان بر تو سياه
--> ( * ) قرآن كريم ، 46 / 35